آیا صدای فرسایش ستون‌های بنایی که دهه‌ها بر مدار ایدئولوژی‌محوری استوار بوده، به گوش می‌رسد؟ هم‌پوشانی تصاویر ایران ۲۰۲۶ با سال‌های پایانی اتحاد جماهیر شوروی، تنها یک شباهت تاریخی نیست؛ بلکه نشان‌دهنده یک الگوی گریزناپذیر سیستمی است. وقتی یک نظام سیاسی از واقعیت‌های حکمرانی مدرن فاصله می‌گیرد، آینه‌ی تاریخ، تصویری عریان از زوال را به نمایش می‌گذارد. پرسش بنیادین این است:آیا ما شاهد پیش‌لرزه‌های یک دگردیسی تاریخی محتوم هستیم؟

۱. اقتصاد محصور؛ پایان دوران رانت و انزوا نخستین نشانه زوال، شکست استراتژی اقتصاد مقاومتی است؛ پروژه‌ای که در عمل چیزی جز فروپاشی معیشت عمومی نبود. همان‌گونه که کاهش قیمت نفت در دهه ۸۰ میلادی، زیربنای شکننده شوروی را متلاشی کرد، در ایران نیز تحریم‌های ساختاری و انسداد مالی، کارآمدی نفت را به عنوان اهرم بقای حکومت به صفر رسانده است. وقتی چرخه گردش پول در اقتصاد ملی متوقف شود، اعتماد عمومی که ستون فقرات هر حکومتی است، به کالا‌یی کمیاب تبدیل می‌شود. در این وضعیت، نخبگان اقتصادی راهی جز خروج ندارند و توده‌ها، قربانیان اصلی این انجماد مالی هستند.

۲. مدیریت بحران یا مدیریت فقر؟ نمادهای شکست صف‌های طولانی برای کالاهای اساسی و بنزین، صرفاً یک چالش لجستیکی نیست؛ بلکه اعلام رسمی ورشکستگی مدیریت کلان است. تکرارِ سناریوی فروشگاه‌های خالی مسکو در سال ۱۹۹۱ در خیابان‌های ایران، گویای حقیقتی تلخ است: ایدئولوژی‌زدگی در تصمیم‌گیری‌های بزرگ، عقلانیت اقتصادی
را ذبح کرده است. وقتی اولویت‌های یک نظام به جای تأمین رفاه شهروندان، صرف پروژه‌های هزینه‌بر امنیتی و منطقه‌ای می‌شود، صف نه یک اعتراض، که نماد پایان مشروعیت اجرایی یک سیستم است.

۳. تضاد در رأس قدرت و فرسایش عمق استراتژیک حاکمیتی که درگیر رقابت‌های پنهان داخلی است و همزمان بازوهایِ منطقه‌ای خود را یکی پس از دیگری در سوریه، عراق و لبنان از دست می‌دهد، دقیقاً از همان الگوی اضمحلال امپراتوری پیروی می‌کند که شوروی را به زانو درآورد. جنگ‌های فرسایشی نیابتی، که زمانی به عنوان عمق استراتژیک معرفی می‌شدند، امروز به چاه‌های ویل منابع مالی و نظامی کشور تبدیل شده‌اند. شکاف در هسته سخت قدرت، همراه با شکست‌های دیپلماتیک، نشان می‌دهد که چتر حمایتی حاکمیت، دیگر توان پوشش دادن به گستره‌ی بحران‌ها را ندارد.

۴. از گسست ایدئولوژیک تا خروش خیابان بزرگترین خطای راهبردی حاکمان، تصور بقا بر پایه پروپاگاندا است. شوروی نیز زمانی فروپاشید که دیگر هیچ‌کس، حتی در درون لایه‌های مدیریتی، به آرمان‌های حزب باور نداشت. امروز در ایران، فاصله میان روایت رسمی حکومت و زیست واقعی مردم به یک دره‌ی عمیق تبدیل شده است. تظاهرات و اعتراضات خیابانی، بازتاب مرگ باورهایی است که زمانی مشروعیت‌بخش حکومت بودند. وقتی ایدئولوژی به پوسته‌ای توخالی بدل شود، خشم عمومی برخاسته از سرکوب و نابرابری، سد خروشان تاریخ است که هیچ سازوکار امنیتی‌ قادر به مهار آن نیست.

پایان قدرت صوری قدرت عریان و متکی بر سرکوب، هیچ‌گاه تضمین‌کننده بقای درازمدت نبوده است. تاریخ به ما آموخته است که سیستم‌های منزوی، متکی بر رانت منابع طبیعی و اسیر دگم‌هایِ منسوخ، پیش از آنکه با فشارهای خارجی فرو بریزند، از درون دچار پوسیدگیِ ساختاری می‌شوند. ایران امروز در یک نقطه عطف سرنوشت‌ساز قرار دارد؛ جایی که زمان به نفع ساختار کهن در حرکت نیست. آیا سیستم درک درستی از این فروپاشی درونی دارد یا همچنان بر مدار انکار واقعیت می‌چرخد؟
تاریخ، قاضی عادلی است که پاسخ این پرسش را نه در تریبون‌های رسمی، بلکه درتحولات پیش رو به ثبت خواهد رساند.